ششله ششلههای شیخالیخان
حشمتعلی آزادبخت
واژهی «ششله ششلهها» به زبان لکی و لری یعنی پسران دیوانهی «شیخالیخان». از بس کارهای احمقانه انجام دادهاند اسم آنها را ششله ششلهها گذاشتهاند.
راویان پیر در مورد ششله ششلهها و شیخالیخان نقل میکنند، هر قوم، طایفه و ایلی افسانه، قصه یا برداشتی از کارهایی که آنها دارند که از نسلهای گذشته تا بهحال سینه به سینه به جا ماندهاست.
میگویند شیخالیخان پدر ششلهششلههاست. او مردی عصبی «جنجلهدار»، خشمگین، «قُرّات» مغرور و خودپسند بوده و دوازده پسرش هم «هُرچ» و ناقلا بودند.
آنها در سرزمینی زندگی میکنند که کوهها سر به آسمان کشیده و انواع جنگلهای انبوه و بیشهزارهای طولانی و نهر آبهای خروشان و چشمههای زلال دارد. در فصل زمستان کوهها و درهها همه سفیدپوش و هوای سردناکی دارد و روی صخرهها و شاخهی درختان قندیلهای یخی «میل» بستهاند در حالی که در فصل بهار این سرزمین سبز و خرم است و آب و هوای معتدلی دارد. پرندگان شب و روز روی درختان آواز میخوانند و تمام ایلها و گلهداران به آن منطقه کوچ میکنند.
قدیمها، شیخالیخان آن سرزمین را گرفته بود و دار و دستهای از افراد بیرحم، دور خودش جمع کرده بود. هر روز گردنهها را میگرفت و از ایلها گلهداران و کشاورزان باج و مالیات میگرفت. در آن سرزمین پسران دیوانهاش را به جان مال مردم انداخته بود و علاوه بر این هر کدام در هر گوشهای رفتارهای ناپسندی و ظلم و ستم بر مردم میکردند و هرج و مرج به وجود میآوردند و جان مردم از دستشان به لب رسیده بود.
مردم از ظلم و ستم و رفتارهای ناشایستهی او به «جِرّ» آمده بودند. آنان یکی پس از دیگری منطقه را ترک میکردند و طولی نکشید شیخالیخان دور و برش خالی شده و کسی حرفهای او را گوش نمیداد. بنابراین مصمم میشود از راه دیگری، جستجو کند تا قدرتی به دست آورد. پس به دربار چلهی بزرگ میرود و میگوید: «شیخالیخان هستم. دوازده پسر ناقلای دیوانهحال، دارم به نام ششلهششلهها. قبلاً بیا و برویی داشتم، اما الان فقط دار و دستهای دارم اگر اجازه بدهید خودم و پسرانم در دربار شما دو برادر خدمت بکنیم.» چلهی بزرگ میگوید: «باشد اما شرطی دارم، کسانی که بخواهند در دربار خودم و برادرم – چلهی کوچک- خدمت کنند، باید مأمورانی بیچشم و رو و خشن و غضبناک و دیوانهحال باشند. به کسی رحم نکنند و چنان سختمزاج باشند که زمین و آسمان را به هم بدوزند و تمام آبادیها را در زیر برف «نخمهسار» و تمام زنان را در «ورتاوا»، «رق » کنند.»
شیخالیخان میگویید: «باشد!» و پسرانش را به دربار چلهی بزرگ میبرد و میگوید: «البته پسرانم مأمورانی بیرحم و هورچ هم دارند.» چلهی بزرگ وقتی به آنها نگاه میکند، میگوید: «الحق که همانهایی هستند که زمین و زمان را تکان خواهند داد. من شش نفر از آنها را در دربار خودم جذب میکنم، شش روز از آخر حکومتم را به دست آنها میدهم و شش نفر را به دربار چلهی کوچک میفرستم. شیخالیخان! کلید دوازده روز از زمستان را به دست پسرانت میسپارم.» بعد به آنها رو کرد و گفت: «و شما ششلهششلهها! باید کاری بکنید تا نسل آدمیزاد را از روی زمین برداشته شود!»
شیخالیخان با ذوق و شوق به چلهی بزرگ اطمینان میدهد: «شک نکن، پسرانم دیوانه هستند اما اختلاف و درگیری هم با خود دارند؛ شش نفر ازآنها میگوید، باید دنیا را نابود کنیم، شش نفر دیگر معتقدند نباید زیاد ظلم و ستم کنیم.» به هر حال شیخالیخان پسرانش را جمع میکند و میگوید: «دار و دستهتان را جمع کنید، با هم لج نکنید، آنچه چلهها میگویند را باید بیچون و چرا انجام دهید.» ششلهششله هم، دار و دستههای خود که باد، باران، برف، ابر، «سایْقَه»، «کِزَه»، «یَکِلَهکُش» و «دایالَه » بودند را در «ملهسیه» گردآوری میکنند و به هر کدام از آنها مأموریتهایی میدهند و میگویند: «آنچه ما میگوییم شما بدون چون و چرا انجام دهید و چنان «شَپْشَپَهتیتان» بکنید که آسمان و زمین به هم دوخته شود. گردنهها را ببندید و کوهها و درهها را بپوشانید و چنان سرمای شدید راه بیاندازید تا زنان را در ورتاوا خشک شوند و آبادیها را در زیر برف بپوشانید و «قِرّان قِریْوَت» به وجود بیاورید و به احدی رحم نکنید.»
چله میگوید: «شیخالیخان! «آساره قوس» یعنی «زِلَه» در کمین است باید بروید و نگذارید او از آسمان بیاید پایین و زمین را گرم کند، چون نمیگذارد «وَر» پا بگیرد و آب یخ ببندد!»
ششلههای چلهی بزرگ به هر کدام از مأمورانشان دستور میدهند و میگویند: «آهای! تا میتوانید ظلم و ستم را بر مردم وارد کنید.» بادها از سوراخها بیرون میآیند، ابرها شروع به باریدن برف میکند و مانند جُل بر زمین فرود میآید. باد، برف و کولاک را به هم میپیماید و وَر دره را پُر میکند، گردنهها سفیدپوش میشوند، شبها سایْقَه میزند و زار و زمین یخ میبندد. گردنهها بسته میشوند، آب رودخانهها یخ میبندد، حتی «سیمره» یخ میبندد. معلوم است، زمین و آسمان را به هم دوختهاند، کزه و سرما شدید میشود و یَکِلهکُش به جان گلهها میافتد. شب به طویلهها میرود تک تک گوسفندان را میکشد. دالها صبح زود به منطقه هجوم آورده و لاشهی گوسفندان را میدرند و میخورند. چند آبادی در زیر برف ماندهاند، دایاله بچهها را در آتش میاندازد. هر روز «وَرَ لْوی لَه» فرو ریخته و پرندگان را در لانه خشک میکند و شب گرگها به دور آبادی میریزند و اگر کسی بیرون برود انگشت سیاه و کبود بر میگردد.
آنها مردم را قرّان و قریوت کردند.
راویان میگویند: «یادمان نمیرود، ششلهششلههای شیخالیخان چه «نخمهای» بر این سرزمین وارد کردند. بانوان در ورتاوا رق شدند. چله میگوید:
«اَر مِه بکینان قِرّان لک و لُرّ وَ شو سایقه وَ روژ اُورِکِرّ»
راویان میگویند: «چلهی بزرگ آخرهای عمرش بود و چهار پایش قطع شده بود. زیر لحاف رفته و به چلهی کوچک می سپارد؛ ای برادر من دیگر توان ندارم اگر به جای تو بودم همه را از سرما خشک میکردم. چلهی کوچک تأکید میکند؛ ای برادر، تو چرا این کار را نکردی! من «بَلَّه شیلَمْ ها دُما»، نمیتوانم این کار را بکنم.
دوباره چلهی بزرگ به چلهی کوچک میگوید: «برادر نگران نباش! «مِه اَر یِه شُوْ بِمینِمْ لَخِه مَشینم!» اما چلهی بزرگ عمرش تمام میشود و دارِ تفرقهاش از هم پاشیده میشود و دسته دسته از جمله شیخالیخان و شش پسرش فرار میکنند. به «چیا مووی» میروند در طویلهای خود را «قایْمْ» میکنند.
راوی میگوید: «آساره قوس میبیند، چله حکومتش را از دست داده، شیخالیخان و پسرانش به طویلهای رفته و پنهان شدهاند، «کُله اُوْرِ» سیاهی را آماده میکند و به او دستور میدهد: «ایمشو شومانگیه» برفها بینا هستند و به هم اصابت نمیکنند و «مِلون حُرد نماو»، پس باید تا صبح «بنرکِینن» و روی طویلهی شیخالیخان و پسرانش فرود بیایید تا آنها زیرآوار بمانند. از آن طرف شیخالیخان میداند، آساره قوس دنبال آنها است به پسرانش میگوید امشب حق ندارید بخوابید. امشب تا صبح برف میبارد اگر نرویم روی پشت بامِ طویله را بروبیم، شک نکنید که زیرآوار میمانیم و از بین میرویم. اما ششلهها گوش نمیسپارند و تخت میخوابند. شیخالیخان بیدار است بلند میشود و سر گاوش را میبُرد و آن را قطعه قطعه میکند و داخل «تییان » روی اجاق میگذارد تا خوب پخته شود. صبح زود میخواهد که بیرون برود، درِ «تِلَکینه!!» را فشار میدهد اما باز نمیشود. آن را خرد میکند و به بیرون میرود. وقتی نگاه میکند میبیند که طویله در زیر برف مدفون شده و پسرانش در زیر آوار ماندهاند. سراسیمه سر به کوه گذاشته و به سمت بارگاه چلهی کوچک پناهنده میشود.
حال نوبت شش پسر دیگر است. آنها به دربار چلهی کوچک رفتهاند.چلهی کوچک میگوید: «از شما میخواهم چنان بیرحم باشید که همهی مردم در زیر آوار برف و بوران بمانند و نگذارید راهها باز شوند. «بایس زمین بکینون اَ سُن!“”». قِرّان قریوت بکنید. زود، بروید سریع این کارها را انجام بدهید.»
شش پسر شیخالیخان میآیند، همهی مأمورهای خود را جمع میکنند. سوزِ سایْقَه و کِزَه را به جان مردم رها کنند. سه نفر از آنها مخالف این کارها هستند. پس بینشان درگیری به وجود میآید. روزهایی که روزگار در دستِ خودیها و مخالفانِ ظلم و ستم است، آن روزها گرم است و برف و کولاک نمیبارد اما به محض اینکه به دست یکی از جلادان میافتد، آن روز، سرما کزه و برف و کولاک چنان میبارد که تمام کوهها و درهها را پر میکند و راهها و گردنهها را میبندد.
چلهی کوچک به شیخالیخان میگوید: «پسرانت با هم اختلاف و درگیری داشتند به همین دلیل نتوانستند کاری از پیش ببرند.» او رو به چلهی کوچک میکند و میگوید: «ششلهها به اندازهی مجموعِ شصت روز چلهی بزرگ و کوچک، مردم را اذیت کردند و کارهایی که اینها کردهاند روزها «شمیریای##» هستند:
«ششله ششله کُل کریمخانی وَرْ نَه مَواریا تا پشتِ زانی$$»
بعد از شش روز بوی باد کلهسیاه میآید و لرز بر بدن چلهی کوچک میاندازد و حکومتش از بین میرود. مردم، پرندگان، آبها، درختان و همهی جانوران از زیر یوغِ یخ و یخبندان و سرما و سوز سایقَه آزاد میشوند.
***



بدون دیدگاه
نظرت رو بنویس؛ مودب باشیم 😊
ورود / ثبتنام