آرشیو وهار کد خبر: 6600

درخواست جالب یک خبرنگار از مادر شهید علیرضا حیدریان

222jpg
درخواست جالب یک خبرنگار از مادر شهید علیرضا حیدریان به گزارش خبرنگار وهار، شهيد عليرضا حيدريان جوان مومن و انقلابي لرستان نخستين خبرنگار شهيد لرستاني است كه دوران انقلاب تا جنگ تحميلي همواره نقش موثری در جبهه فرهنگي و همچنين مبارزاتی داشته است. شهيد حيدريان دوم آذر 1339، در شهرستان خرم آباد به دنيا آمد. پدرش مغازه…

درخواست جالب یک خبرنگار از مادر شهید علیرضا حیدریان

Selected Image

به گزارش خبرنگار Selected Image، شهید علیرضا حیدریان جوان مومن و انقلابی لرستان نخستین خبرنگار شهید لرستانی است که دوران انقلاب تا جنگ تحمیلی همواره نقش موثری در جبهه فرهنگی و همچنین مبارزاتی داشته است.

شهید حیدریان دوم آذر ۱۳۳۹، در شهرستان خرم آباد به دنیا آمد. پدرش مغازه دار بود تا پایان دوره متوسطه درس خواند و دیپلم گرفت.

کارمند نهضت سوادآموزی بود و سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت.

به گفته خانم حیدریان مادر شهید علیرضا به همراه شهید فخرالدین در حزب جمهوری فعال بود و برای نخستین بار شهید سید فخرالدین رحیمی دوربین عکاسی را به دستش داد و او را به سمت خبرنگاری تشویق کرد.

علیرضا با شهید رحیمی در حزب جمهوری فعالیت می کرد و کارهای خبرنگاری سازمان تبلیغات و ارگان ها را انجام می داد.

علیرضا همچنین به حزب جمهوری که می رفت پای درس‌های شهید بهشتی می نشست و در خرم‌آباد آنچه یاد گرفته بود پیاده می کرد.

 

مادر جان! از عشق و ارادت پسرتان نسبت به اهل بیت بگویید.

آقا علیرضا دست پرورده ی پدری مومن و با خدا و محب اهل بیت بود. شما اگر از خرم آبادی های اصیل سوال کنید، خانواده ما محفل مراسمات اهل بیت بوده است. بچه های بنده بزرگ شده مراسم اهل بیت هستند.

روزهای پر التهاب پیش از انقلاب اسلامی منزل ما محل تجمعات انقلابیون بود.

قشنگ به یاد دارم در یکی از سال ها دهه اول محرم مصادف با فصل زمستان بود. پسرم در سن ۵ سالگی در روز عاشورای همان سال خودش را کامل گِلی کرده بود. وقتی اومد خونه لباس هاش با گِل یخ بسته بودند. به خاطر سرمای بیش از حد غش کرد و با مکافات توانستیم پسرم را به هوش بیاریم.

خودم هم تا سال ۶۷ روضه داشتم. بیشتر مواقع بنده با وضو بوده و هستم. بدون وضو به بچه هام شیر ندادم. خلاصه عرض کنم، تمام برنامه های زندگی ما با امام حسین (علیه السلام) بوده است.

 

مهم ترین ویژگی پسرتان چی بود؟

شاید تعریف بنده از فرزندم زیاد صحیح نباشد. اما پسرم بسیار متواضع و مهربان و در عین حال مظلوم بود. آقا علیرضا اینقدر جذبه داشت که توانست خیلی از منافقین را جذب نظام کند.

 

چطور شد که آقا علیرضا به جبهه رفت؟

همان طور که قبلاٌ عرض کردم، آقا علیرضا قبل از انقلاب در فعالیت های ضد رژیم پهلوی حضور داشتند و از مهره های اصلی و کلیدی فعالیت های نهضت امام خمینی(ره) در استان لرستان بودند.

غلامرضا مدام به مسجد میرفت و علیرضا که کوچک ‌تر بود با او همراه می‌شد. زمانی که علیرضا به دنیا آمد با این که ما ساکن خرم آباد بودیم، اما حاج آقا شناسنامه را برای یکی از روستاهای دور افتاده شهرستان نورآباد لرستان گرفت. پرسیدم چرا این کار را کردی گفت دلم نمی ‌خواهد بچه ‌ام سرباز شاه شود و برای او پا به زمین بکوبد، اینجوری وقتی به سن سربازی رسید و ماموران برای پیدا کردنش به روستا رفتند، می‌بینند چنین کسی نیست.

انقلاب شد و علیرضا علیرغم اینکه از همراهان اصلی شهید رحیمی بود خودش را برای سربازی معرفی کرد و در همان دوران مقدس سربازی در جنگ پاوه شرکت کرده بودند.

شهید مدنی محل خدمت سربازی علیرضا را به خرم آباد انتقال داد تا بتوانند از وی برای آموزش نیروهای انقلابی استفاده کنند.

تا اینکه سال ۶۱ امام دستور دادند کسانی که می توانند سلاح دست بگیرند، به جبهه ها بروند. اون موقع علیرضا تازه صاحب یک پسر شده بود. هنوز ۲۰ روز از تولد پسرش نگذشته بود که وسایل مسجد جوادالائمه را تحویل بچه های مسجد داد و وقتی ازش پرسیدم می خواهی چکار بکنی در جوابم گفت: مادر امام دستور داده، باید به جبهه بروم.

من هم کمکش کردم تا وسایلش را جمع کردیم و بدرقه اش کردم و علیرضا در حالیکه حتی خنده بچه اش را ندیده بود، راهی جبهه و جنگ شد.

 Selected Image

آقا علیرضا خبرنگار بود، از نحوه ورودشان به عرصه مقدس خبرنگاری بگویید.

علیرضا از بدو ورود به حزب جمهوری به سفارش شهید رحیمی دوربین به دست گرفت و این نقطه آغازین ورود پسرم به حرفه مقدس خبرنگاری بود.

با توجه به اینکه علیرضا سال ۵۸ خبرنگاری را شروع کردند، به عنوان اولین شهید خبرنگار جمهوری اسلامی محسوب می شوند.

Selected Image

شما و پدرش چه روش تربیتی داشتید که پسرتان اینگونه عاقبت بخیر شد؟

پدر علیرضا طلبه و مرد باتقوایی بود که در مسجد جامع خرم آباد درس می‌خواند، مقلد امام خمینی (ره) بود، بعد هم درس را رها کرد و یک مغازه پوشاک فروشی باز کرد. همیشه خدا را شکر می‌کنم با مردی مومن ازدواج کردم و بچه‌هایم با شهید مدنی بزرگ شدند.

قطع به یقین کسی که تقوا داشته باشد، فرزندش را طوری تربیت می کند که در مسیر الهی و راه و روش اهل بیت قدم بر دارد.

یک روز وقتی حاجی از بازار برگشت به من گفت: ببین بمیرم پاک مرده ام! بدهکار خدا هم نیستم و سهم خدا را پرداخت کرده ام. مال یتیم نخوردم.

خودم هم بعد از آن که در سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم، اهل دعا و جلسه قرآن بوده ام. استاد قرآن بنده آقا سید محمد موسوی بود که بنده خدا نابینا بود. بدون وضو به بچه هام شیر ندادم. همیشه با وضو بودم. در حال حاضر بنده خودم استاد قرآن تربیت می کنم و تاکنون تقریباٌ چهل استاد قرآن کریم تحویل جامعه داده ام.

نحوه شهادت آقا علیرضا را می دانید؟

علیرضا در دوازدهم آذر ۱۳۶۱، در ابوغریب توسط نیروهای عراقی تک تیرخورده بود و از پشت سر رد شده بود، او هفت روز کما بود. مقام معظم رهبری خواسته بود تیم شورای پزشکی برای فرستادن علیرضا به خارج از کشور تشکیل جلسه دهد و حتی آقای رفسنجانی گفته بود هواپیما آماده کردیم برای اعزام علیرضا ولی دکترها گفتند علیرضا نباید جابه‌جا شود.

پرستارهای بیمارستانی که علیرضا بستری بود از من سؤال می پرسیدند پسر شما چه‌کار کرده که این ‌همه پیگیر احوالش هستند گفتم فقط می دانم که در حزب جمهوری فعالیت داشته، تا زمانی که علیرضا شهید شد نمی دانستیم خبرنگار و سرپرست حزب جمهوری بوده است.

سرانجام یکی از روزها که ملاقات پسرم رفتم دیدم تخت علیرضا را برعکس کردند! علیرضا را رو به قبله کرده بودند، ولی من آن موقع متوجه این موضوع نشدم. تا اینکه روز بعد بر اثر شدت جراحات به شهادت رسید.

درباره خبر شهادت و روز وداع با پیکر شهیدتان برای مان بگویید.

من برای دیدار غلام رضا که سرباز بود عازم تهران شدم.  به طور ناگهانی استرس شدیدی به من دست داد. شب همان روز به خرم آباد برگشتم. همان شب خبر شهادت علیرضا در شهر پیچیده شده بود ولی ما خبر نداشتیم. فردا صبح که شد رفتم بازار دیدم نمی توانم خرید بکنم. رفتم در مغازه شوهرم. حاج آقا بهم گفت برو منزل.

وقتی به خانه رسیدم، همه اقوام و همسایه ها آنجا بودند و شیون می کردند! پرسیدم چه خبره؟ چی شده؟! گفتند: علیرضا شهید شده!

تکیه دادم به دیوار و گفتم: انا لله و انا الیه راجعون! خدایا! این قربانی را از ما قبول کن! امانت خودت بود و خودت هم بردیش.

به دزفول رفتیم. وقتی رسیدیم، گفتند نیم ساعت پیش علیرضا را با هواپیما به تهران اعزام کردند. با غلام رضا تماس گرفتم که علیرضا مجروح شده است.

غلام رضا در خاطرات آن روز نوشته است. رفتم داخل هواپیما، برادرم علیرضا را صدا زدم. وقتی جوابی نشنیدم؛ داخل هواپیما را گشتم، دیدم علیرضا بی هوش است. با آمبولانس برادر را به بیمارستان سجاد تهران منتقل کردم.

ما وقتی به بیمارستان رسیدیم علیرضا را مجروح و نالان روی تخت بیمارستان دیدیم. علیرضا به خاطر اینکه از ناحیه سر تیر خورده بود به شدت ناله می کرد. هیچ وقت ناله های علیرضا را فراموش نمی کنم! من ام یجیب و آیت الکرسی می خواندم و علیرضا دستان من را گرفته بود و فشار می داد!

یک روز دکتر محجوبی برای مداوا به بالین علیرضا آمده بود. دکتر گفت: متاسفانه اگر فرزندتان زنده بماند یهکجسم غیر متحرکت خواهند بود. اگر خدا دوستش داشته باشد، شهید می شود.

تا اینکه صبح روز جمعه آن هفته به ملاقات علیرضا رفتم. دیدم تختش را برگرداندن. ممتوجه نشدم، نگو که رو به قبله اش کردند. بعد از ظهر دوباره به بیمارستان رفتم. دیدم علیرضا شهید شده و به خدای خودش ملحق شده است! صورتش را باز کردم. بخیه های سرش را بوسیدم. قنداقه ۲۰روزه اش را روی سینه اش گذاشتم.

آن روز برایم خیلی جالب بود. هیچ گریه نکردم! آن روز خداوند یک آرامش عجیبی به من داده بود. جنازه علیرضا را با کمک آقای شریعتمداری(وزیر کنونی تعاون، کار و رفاه اجتماعی دولت دوازدهم) رو برانکارد گذاشتم. آمبولانس را آوردند و خودم پایه برانکارد را گرفتم و جنازه علیرضا را داخل ماشین گذاشتیم. بعد از معاینه پزشکی قانونی گفتم یک بار دیگر اجازه بدهید، پسرم را ببینم. صورتش را بوسیدم. با بچه ام خداحافظی کردم. گفتم: به حضرت علی اکبر می سپارمت!

خبر شهادت علیرضا به خرم آباد رسید! شاید باورتان نشود؛ منافقین هم برای علیرضا حجله شهادت بسته بودند!

در روز تشییع بعد از اینکه پسرم را غسل دادم و به خاکش سپردم دیدم علیرضا شانه به شانه من است و به من می گوید: مادر! برای مردم صحبت کن! من برای اولین بار در مراسم تشییع علیرضا برای مردم خرم آباد صحبت کردم. گفتم اگر علیرضا و علیرضاها داده ایم؛ کمر ما در برابر ظلم خم نمی شود. من یک پسر دیگر دارم. هر وقت اسلام در خطر باشد او را هم به جبهه می فرستم. و همین شد غلامرضا هم در سال ۶۷ شهید شد. غلامرضا ۱۳سال مفقودالاثر بود. تا اینکه سال ۸۰ پیکر غلامرضا را به ما تحویل دادند.

 

خواب پسرتان را می بینید؟ بهترین خواب تان را تعریف کنید.

غلامرضا را زیاد خواب می بینم. ولی علیرضا را بعد از ۴۰ سال فقط دو ماه پیش در خواب دیدم. خیلی زیبا بود و لباس های بسیار زیبایی به تن داشت.

سال گذشته علیرضا به خواب یک مادر شهید تهرانی آمده بود. مادر آن شهید تعریف می کرد: خواب دیدم بهشت زهرا سر قبر شهیدم بودم. دیدم یک جوان بسیار زیبایی بالای قبر پسرم فاتحه می خواند. بعد از اینکه فاتحه اش تمام شد، سوال کردم: آقا! شما کی هستید؟ گفته بود؛ من علیرضا پسر خانم حیدریان هستم. علیرضا در عالم خواب به مادر آن شهید می گوید: چرا اینقدر سر قبر این شهید گریه می کنی؟ میگه پسرمه! علیرضا میگه: اگر بزارمون جامون خیلی خوبه! علیرضا در آخر میگه به مادرم بگو، فکر پسر من را من نکن. سایه به سایه به دنبالش هستم.

 

حرف آخرتان مادر:

خدا را قسم می دم به حرمت خون حضرت علی اکبر که تمام این جوان ها مثل علی اکبر شهید شدند؛ این مملکت را آرام کند و دست این دزدها را قطع کند تا خون بچه هایمان پایمال نشود که واقعاً داریم زجر می کشیم!

 

مادر! عاجزانه از حضرتعالی که مادر دو تا شهید هستید، تقاضا می کنم برای مان دعا کنید تا ما هم مثل آقا علیرضا شهادت نصیب مان گردد.

انشاالله به حق فاطمه زهرا(سلام الله علیها) عاقبت بخیر شوید. شما جوان هستید. خیلی زوده شهید شوید. نظام برای قطع کردن دست دزدان بیت المال به امثال شماها نیاز دارد. از خدا می خواهم به جنابعالی که جزء فرزندان حزب اللهی هستید، ۱۲۰ سال عمر با عزت و آبرو بده و در نهایت عمرتان ختم به شهادت شود.

مصاحبه از: حسین ناصری

بدون دیدگاه

نظرت رو بنویس؛ مودب باشیم 😊

ورود / ثبت‌نام

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوع ارسال

متن را انتخاب کن و اسپویلر بزن

0 💬