دادرس مویه کن دوزخ ترا می فهمد گزمه ها پرسه زنان بر بام غروبی ممتد نشانت را می بویند مبادا روزی گفته باشی او می آید و دگر باز نگردد، دگر فریبرز گراوند رودهن، زمستان1392 از مجموعه شعر خوشه های سرد غربت
دادرس
مویه کن
دوزخ ترا می فهمد
گزمه ها پرسه زنان
بر بام غروبی ممتد
نشانت را می بویند
مبادا روزی گفته باشی
او می آید
و دگر باز نگردد، دگر
فریبرز گراوند
رودهن، زمستان۱۳۹۲
از مجموعه شعر خوشه های سرد غربت
بدون دیدگاه
نظرت رو بنویس؛ مودب باشیم 😊
ورود / ثبتنام