آرشیو وهار کد خبر: 4070

خِرَکَه آوْ مَوَر

435271_732
خِرَکَه آوْ مَوَر ✍حشمتعلی آزادبخت سیزدهمین روز چله‌ی کوچک، یکی از سردترین روزهای شِمیریا که در تاریخ ثبت شده است. روزی که همه‌ی مردم ماجرایش را می‌دانند. چنان سرمای شدیدی بوده که همسایه نتواند به خانه‌ی همسایه گذر کند. در این روز کسی از دست سرما و سوز و کزه نتوانسته دو قدم از خانه بیرون…

خِرَکَه آوْ مَوَر

Selected Image

✍حشمتعلی آزادبخت

سیزدهمین روز چله‌ی کوچک، یکی از سردترین روزهای شِمیریا که در تاریخ ثبت شده است. روزی که همه‌ی مردم ماجرایش را می‌دانند. چنان سرمای شدیدی بوده که همسایه نتواند به خانه‌ی همسایه گذر کند. در این روز کسی از دست سرما و سوز و کزه نتوانسته دو قدم از خانه بیرون بگذارد و دست و پایش میل نبندد.

برف در روز سیزدهم چله مانند جُل از آسمان بر زمین فرود ‌‌افتاده و دره و کَش و کوه را یکسره سفید می‌کند. کولاک مابین آبادی‌ها کمانه زده و به یخچاله‌ها تبدیل شده و حذر و گذر مردم را قطع می‌کند.

پیرمردی، خری داشته است. پسرش می‌گوید، می‌خواهم خر را ببرم از این رودخانه‌ی جلو آبادی، آبش بدهم. پدر می‌گوید؛ «کُرَّکَه کاکول برّیا، گوش کن امروز یکی از روز‌های شمیریا چله‌ی کوچک است، نمی‌بینی از آسمان غضب می‌بارد، اگر از خانه بیرون بروی سرما خشکت می‌کند. خودت می‌بینی من پیرمرد در زیر این جاجیم و نمد در کنار این آتش، کویژْ اِیرْ هَتِمّه. رو به آتش که می‌ایستم، پشتم یخ می‌زند و پشت به آتش که می‌گردانم، سر و صورتم یخ می‌بندد، مردم دَمارُن هَتیَسِرَه.» پسر می‌گوید: «نگران نباش پدر! این وشت و وارون و برف‌ها هر سال بوده و هست.» پدر عصبی می‌شود. می‌‌سراید:

«کْوِرَّکَه! خِرَکَه آو مَوَرْ، خِرَکَه آو مَوَرْ

اَرّ مُوْرینی، پالونَکِی مَوَرْ»

«مَچین وَ ویر وَشت ئو وارونَه‌وَه

مَنیشین وَ وَر اَ پالونَه وَه»

اما پسر به حرف پدر توجهی نمی‌کند. خر را از طویله خارج کرده و سوارش می‌شود. به لب رودخانه می‌رسد. خر برای خوردن آب، پاهایش را درون آب که می‌گذارد، سرما چنان شدید است که پاهایش فورا داخل آب یخ ‌زده و گیر ‌کرده و می‌مرد. پسر افسار خر را می‌کِشد تا به خانه برگرداند. اما خر تکان نمی‌خورد. پاها و دهانِ خر درون آب خشک شده است. پسر پالان را از پشت خر برداشته و به دوش می‌اندازد و به خانه راهی می‌شود. پدر، پسرِ پالان بر دوشش را می‌بیند و سرزنش می‌کند: «ای پسر! چند بار گفتم، امروز دنیا دستِ یکی از مأمورین بی‌رحمِ چله‌ی کوچک است! که می‌خواهد دنیا را نابود کند، اما تو گوش ندادی. حالا دیدی، خرت را با پالان بردی و بی خر و پالان بر دوش بازگشتی!»

راوی: کدخدا سهراب علیزاده، روستای چشمه‌میرزاحسین(در دامنه‌ی تنگ گراز) سن حدود ۵۰ساله

____________

۱- خر را نبر که آب بخورد

۲- شمرده شده

۳- پسر کاکُل بریده

۴- مچاله شده‌ام

۵- نابود شده‌اند

۶- ای پسر خر را برای آب خوردن نبر ، خر را نبر تا آب بخورد، اگر او را می‌بری پالانش را نبر!

۷- تصور می‌کنی یک باران معمولی است، اما خودت از شدت سرما خشک می‌شوی و مجبور می‌شوی پالان را به دوش بگیری و به خانه بیاوری.

بدون دیدگاه

نظرت رو بنویس؛ مودب باشیم 😊

ورود / ثبت‌نام

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوع ارسال

متن را انتخاب کن و اسپویلر بزن

0 💬