آرشیو وهار کد خبر: 7751

بدون دانش آموز!

images-1
بدون دانش آموز! خسته از نشستن در خانه و خیال‌بافی های روزمره، تلفن همراهم به صدا در آمد و مدیر مرا به مدرسه فراخواند اما از صدا و نفسش فهمیدم هنوز امیدی به کلاس رفتن نیست. لباس پوشیدم و به مدرسه رفتم . در کوچه ی منتهی به مدرسه، خیال بچّه ها به نظرم می…

بدون دانش آموز!

Selected Image

خسته از نشستن در خانه و خیال‌بافی های روزمره، تلفن همراهم به صدا در آمد و مدیر مرا به مدرسه فراخواند اما از صدا و نفسش فهمیدم هنوز امیدی به کلاس رفتن نیست. لباس پوشیدم و به مدرسه رفتم .
در کوچه ی منتهی به مدرسه، خیال بچّه ها به نظرم می آمد، هنگام خداحافظی پس از کلاس، هنگام حرکت سرویس ها… 
از در مدرسه وارد شدم، حیاط خالی از دانش آموزان، آه از نهادم برآورد، اطرافم را نگاه کردم همه جا سوت و کور، همه جا گَرد گرفته، همه جا …
بوفه بسته، کتابخانه قفل هزار ساله بر در، پاشنه ی درها پر از خاک…
با سرگردانیِ خالی از هیجان، وارد سالن مدرسه شدم، صدای نفس هایم، تپ تپ قلبم را، می شنیدم.
کلاس ها قفل شده بودند، مثل غاری که بر در آن تار عنکبوت تنیده باشند، راه ورود مسدود بود وگرنه کبوتران بر آن تخم می گذاشتند و یادآور ماجرای پیامبر می شدند.
 صدای پچ پچی از دفتر مدیر، سکوت فضای مدرسه را پر کرده بود.
نه جای پای دانش آموزی بر کف سالن مدرسه دیده می شد که خاک آن را بر دیده نهی و نه نگاه دانش آموزی به تو خیره می شد.
آه، آه… افسوس از چنین مصیبتی.
معلم بودن بدون دانش آموز معنی نمی شود و جز زجر و آزار چیزی در پی ندارد…
چقدر بچّه ها خوب بودند، تا کنون وقت نکرده بودم تمام تابلوهای مدرسه را بخوانم.
علی نفر اول مسابقات قرآنی شده بود.
رضا خوشنویس بود. 
پارسا و محمدرضا نفر اول معدل نیمسال شده بودند.
امیر در فوتسال مقام کسب کرده بود…
نیما در شعر خوانی اول شده …
آیینه ی مدرسه خاک گرفته بود و غمگین بر دیوار تکیه زده و منتظر آمدن دانش آموزان، و با دیدن من گرد غمی از صورت پاک کرد و راز دل را فاش.
دلم برای دیدن بچّه ها لک زده، برای شلوغی کردنشان، شیطنتشان و…
دلم می خواهد برگردند و بارها کلاسم را به هم بریزند، تا با هم بخندیم و به هم عشق بورزیم.
چقدر غبار عادت بر چشمان ما نشسته . 
 آدم ها، قدر داشته هایشان را نمی دانند.

چقدر…
چ
  ق
    د
      ر
و اکنون، قول می دهم
 اگر روزی به کلاس درس برگردم، نگاهم را تغییر دهم و جز لبخندِ محبت بر لبانم ننشیند…
و تو ای دانش آموز، پسر عزیز و دختر نازنینم، مرا به خاطر تمام کوتاهی ها، بد اخلاقی ها، یک دندنه بودن ها، و… ببخش.
اگر ببخشی شاید فرصتی بیابم، که دلت را به دست آورم و وجودت را سرشار از عشق و محبت کنم.
اگر ببخشی، سعی می کنم بیشتر اوقات در خدمت شما باشم.
سعی می کنم تنها دشمنم جهل و نادانی باشد و زدودن آن.
سعی می کنم، خودم باشم و خودخواهی را در وجودم راه ندهم.
سعی می کنم جز از شادی، از غم و غصه ی روزگار، سخن نگویم.
در پایان خاک پای تو را بر دیده می نهم، شاید مرهمی باشد که چشمم را بیشتر بگشایم و بیشتر قدر تو را بدانم.
امسال روزم بدون تو جمعه بود، تعطیلِ تعطیل… خدا هم می دانست چنین روزی بی تو «جمعه» است.
امسال اولین سالی بود که طعم «روز معلم» برایم مزه نداشت، زیرا هر سال طعم شیرینی داشت ولی امسال بدون تو تلخِ تلخ بود.
و تو نگران نباش شاید خدا می خواست بین من و تو فاصله بیفتد، شاید بیشتر قدر همدیگر را بدانیم.

دوستدار شما محمود عینی
دبیر ادبیات، کوهدشت لرستان
۱۳۹۹٫۰۲٫۱۳

بدون دیدگاه

نظرت رو بنویس؛ مودب باشیم 😊

ورود / ثبت‌نام

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوع ارسال

متن را انتخاب کن و اسپویلر بزن

0 💬