عاشق دختر خان شده ام
گفت پایین شهری بودم و شیفته دختر خان شدم!
به هرکس از عشقم گفتم که شاید کاری کند، لب خندی و نیشخندی دیدم و تمسخری نثارم کردند!
من از درون می سوختم و به آتشی
بی دود گرفتار بودم ولی دیگران سوزم را درک نمی کردند و حال زارم را
نمی فهمیدند!
آری!
تا زن نباشی حال لیلا را نمیفهمی
تنهایی تلخ زلیخا را نمیفهمی
هاجر نباشی چاه زمزم را نمییابی
نازا نباشی درد سارا را نمیفهمی
روزی به قبرستان رفتم و به بهانه مردگان، عاشقانه و سوزناک گریستم!
اشکهایم تمام شد و کمی سبک شدم چشم که باز کردم خان و جان نثارانش را در قبرستان دیدم!
ندایی و هاتفی از ضمیرم گفت تا کی منتظر دیگران می مانی؟! خودت از دلدادگی ات با خان بگو.
همه شهامتم را به کار بردم و خودم را به خان رساندم و سر به زیر و با کمال ادب و احترام گفتم جناب خان بنده را نیز به جان نثاری می پذیری؟!
خان گفت جان نثاری؟!
گفتم آری و از راز و رمز جان نثاریم گفتم که اگر اجازه بفرمایید جان نثار دخترت شوم!
خان نمی سکوتی خرج کرد و فرمود از این که جرات کردی و با این همه شجاعت و شهامت از دختر من خواستگاری کردی خیلی خوشم آمد!
من مخالفتی ندارم برو مادر دختر را راضی کن!
سرشار از شور و خوشحالی شدم و با چندبار رفتن دل آن مادر را راضی و از دخترش بله را گرفتم.
حال سد معشوره ما دختر خان شده است!
باید برای دیدن و راضی کردن رییس جمهور، نقشه بکشیم!
او به لرستان می آید و همه معشوره به دست حاضر شویم…
و فرهیختگان و پست و مقام داران درصد نیاز و عشق شهروندان کوهدشتی به معشوره را به محضر رئیس جمهور اعلام کنند و…
سیدصادق محمدی وفایی



بدون دیدگاه
نظرت رو بنویس؛ مودب باشیم 😊
ورود / ثبتنام