داستانی واقعی و جذاب؛

پیام به فرانک رسید!

دختر عمو و پسر عمو بودند گویا برای همدیگر آفریده شده بودند. ازدواج کردند خوش می گذراندند.

پیمان طبق وعده و برای کاری به پارک رفت و فرانک که از حاملگیش ۳ ماه می گذشت بی خیال و با حال تلوزیون را نگاه می کرد.

نگاه کردن همان و آمدن زلزله همان. فرانک فرار کرد اما آجری بر سرش کوبید و دو طبقه ساختمان فرو ریخت!

فرانک به هوش بود اما میان هزاران تن آوار گرفتار شده بود!

تاریک بود و ترس 

ترس بود و سرما 

نمی دانست چه خواهد شد!

تا توان داشت پیمانش را صدا می زد اما گویا پیمانی نبود یا کر شده بود و یا آوارها قسم خورده بودند که اجازه ندهند فریاد فرانک به پیمان برسد!

پیمان آمد تا از احوال فرانکش خبری کسب کند اما او فقط صدها تن آوار را می دید!

به آوارها نگاه می کرد اما باورش نمی شد که آشیانه ی عشقش این گونه بی رحمانه ویران شده باشد!

نیروهای امدادی خیلی زحمت کشیدند شاید اثری از خانم حامله ی پیمان بیابند اما نتیجه ای نگرفتند.

بولدوزر را روشن کردند تا آوار برداری کنند شاید جنازه اش را پیدا کنند اما پیمان هرگز راضی نمی شد.

۱۶ ساعت گذشت اما پیمان بر زنده بودن فرانکش اصرار می کرد و اجازه آوار برداری نمی داد.

دستگاه که روشن شد دل فرانک فرو ریخت زیرا  از آن می ترسید که زیر چرخ ها و … دستگاه له شود.

دنیایی از ترس او را پوشانده بود که احساس کرد صدای پیمان را می شنود و این بار فرانک با تمام توان شوهرش را صدا زد و پیمان متوجه زنده بودن فرانک شد.

نیروهای امدادی را صدا زد و بعد از ۱۶ ساعت فرانکش را زنده و سالم بیرون آورد.

پیمان بسیار خوشحال شد و خنده و شادی از لب های او جدا نمی شد.

واقعاً در نا امیدی بسی امید است و حقیقتاً

 

گر نگهدار من آن است که من می دانم 

شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد 

 

نویسنده: سیدصادق محمدی